این پست ترجمهی آزادی است از سخنرانی تیم مینچین، موزیسین، کمدین و بازیگر استرالیایی، در مراسم فارغالتحصیلی دانشگاه استرالیای غربی. سخنرانیای طنزآمیز و در عین حال عمیق که در آن نه درس زندگی را با شنوندگانش در میان میگذارد: از دل نبستن به رویاهای دور و دراز گرفته تا مهربان بودن، صادق بودن با عقایدمان و معلم بودن.
و من شاید دهها بار این سخنرانی رو گوش داده باشم، در تاریک ترین لحظات زندگی، در جاهایی که دیگه نور امید رو نمیدیدم، به من کمک کرد، امیدوارم به شما هم کمک کنه.
مقدمه
«من سخنران انگیزشی نیستم. هیچوقت دست یا پایم را در کوهستان از دست ندادهام، نه به معنای استعاری و نه واقعی. و قطعاً اینجا نیستم که به شما مشاورهی شغلی بدهم، چون راستش را بخواهید هیچوقت چیزی که بیشتر مردم اسمش را «شغل» میگذارند نداشتهام. اما سالهاست که گروههای بزرگی از آدمها به حرفهایم گوش میدهند و همین باعث شده حس خودبزرگبینیِ بادکردهای پیدا کنم. پس حالا، در سن پختهی ۳۷.۹ سالگی، نه درس زندگی را به شما هدیه میدهم.»
نه درس زندگی
۱. لازم نیست رویا داشته باشید
«آمریکاییها در مسابقههای استعدادیابی همیشه از رویاهایشان حرف میزنند. باشد، اگر چیزی هست که همیشه دلتان میخواسته انجامش بدهید و در قلبتان رویایش را داشتهاید، بروید سراغش. بالاخره دنبال کردن یک رویا هم راهی است برای پر کردن وقت. و اگر رویایتان به اندازهی کافی بزرگ باشد، بیشتر عمرتان صرف رسیدن به آن میشود. پس وقتی بالاخره به آن برسید و به پوچیِ دستاوردتان خیره شوید، تقریباً مردهاید و دیگر اهمیتی ندارد.»
«من هیچوقت از این رویاها نداشتم. برای همین طرفدار تعهدِ پرشور به هدفهای کوتاهمدت هستم؛ ریزجاهطلب باشید. سرتان را پایین بیندازید و با افتخار روی همان چیزی که جلوی رویتان است کار کنید. هیچ معلوم نیست سر از کجا دربیاورید. فقط حواستان باشد که هدفِ ارزشمندِ بعدی احتمالاً از گوشهی چشمتان پیدایش میشود. برای همین باید مراقب رویاهای بلندمدت باشید: اگر به نقطهای خیلی دور در جلوی خودتان خیره شوید، آن چیز براقِ گوشهی چشمتان را نمیبینید.»
۲. دنبال خوشبختی نگردید
«خوشبختی مثل ارگاسم است؛ اگر زیادی به آن فکر کنید، از بین میرود. سرتان را گرم نگه دارید و سعی کنید یک نفر دیگر را خوشحال کنید، شاید خودتان هم به عنوان عارضهی جانبی کمی خوشبختی نصیبتان شود. ما تکامل پیدا نکردهایم که دائماً راضی و خشنود باشیم. هومو ارکتوسِ خشنود، قبل از اینکه ژنهایش را منتقل کند، خورده میشد.»
۳. یادتان باشد، همهاش شانس است
«شما خوششانسید که اینجایید. شما به طرز غیرقابل محاسبهای خوششانسید که به دنیا آمدهاید. درک اینکه نه میتوانید واقعاً موفقیتهایتان را به حساب خودتان بگذارید و نه واقعاً دیگران را بابت شکستهایشان سرزنش کنید، شما را فروتنتر و دلسوزتر میکند.»
«همدلی غریزی است، اما چیزی است که میشود روی آن به شکل عقلانی هم کار کرد.»
۴. ورزش کنید
«شرمندهام، ای فارغالتحصیلان رنگپریده و سیگاریِ فلسفه، که ابروهایتان را به شکل منحنیِ دکارتی بالا میاندازید و بچههای رشتهی تربیت بدنی را تماشا میکنید که دارند از میان مخروطهای کوچک ترافیکیِ هستیشان مارپیچ میروند. شما اشتباه میکنید و آنها درست میگویند.»
«خب، نصفه درست میگویید. میاندیشید پس هستید، اما همچنین میدوید پس میخوابید، پس زیر بار اضطرابِ وجودی له نمیشوید. شما نمیتوانید کانت باشید و نمیخواهید هم که باشید. یک ورزش انجام بدهید، یوگا کار کنید، وزنه بزنید، بدوید، هر چه. اما مراقب بدنتان باشید؛ به آن احتیاج پیدا میکنید.»
«بیشتر شماها تا نزدیک صد سالگی زندگی خواهید کرد و حتی فقیرترینتان به سطحی از رفاه میرسد که اکثر انسانها در طول تاریخ حتی خوابش را هم نمیدیدند. همین زندگیِ طولانی و مرفهی که پیش رویتان است، افسردهتان خواهد کرد.»
۵. با عقایدتان سختگیر باشید
«جملهی معروفی میگوید عقیده مثل ماتحت است؛ همه یکی دارند. حکمت بزرگی در این حرف هست، اما من اضافه میکنم که عقیده یک فرق اساسی با ماتحت دارد: عقیدههایتان را باید مدام و با دقت معاینه کنید.»
«باید نقادانه فکر کنیم، و نه فقط دربارهی ایدههای دیگران. با باورهای خودتان سختگیر باشید. آنها را ببرید توی ایوان و با چوب کریکت بزنیدشان. از نظر فکری سختگیر باشید. سوگیریها، پیشداوریها و امتیازهای ناخواستهتان را بشناسید. بیشتر جدلهای جامعه به این دلیل زنده میمانند که ظرافتها نادیده گرفته میشوند. ما دوگانههای کاذب میسازیم و بعد سعی میکنیم با دو مجموعه پیشفرضِ کاملاً متفاوت سر یک موضوع بحث کنیم؛ مثل دو تنیسبازی که میخواهند مسابقه را با زدن ضربههای بینقص، هر کدام از انتهای یک زمینِ جداگانه، ببرند.»
۶. معلم باشید
«خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم معلم باشید. معلمها تحسینبرانگیزترین و مهمترین آدمهای دنیا هستند. لازم نیست تا ابد معلم بمانید، اما اگر شک دارید چهکار کنید، یک معلم فوقالعاده باشید. حتی اگر معلم نیستید، معلم باشید. ایدههایتان را به اشتراک بگذارید. تحصیلاتتان را بدیهی فرض نکنید. از آنچه یاد میگیرید لذت ببرید و آن را به اطراف بپاشید.»
۷. خودتان را با چیزهایی که دوست دارید تعریف کنید
«این اواخر متوجه شدهام کار عجیبی میکنم: اگر کسی بپرسد چه موسیقیای دوست دارم، میگویم «رادیو گوش نمیدهم چون متن ترانههای پاپ اذیتم میکند»، یا اگر بپرسند چه غذایی دوست دارم، میگویم «به نظرم روغن ترافل زیادی مصرف میشود و کمی رو اعصاب است». این را همه جای اینترنت میبینم؛ آدمهایی که تصورشان از تعلق به یک خردهفرهنگ، متنفر بودن از کلدپلی یا فوتبال یا فمینیستهاست.»
«ما گرایش داریم خودمان را در تقابل با چیزها تعریف کنیم. من به عنوان کمدین از همین راه نان میخورم. اما سعی کنید شور و علاقهتان به چیزهایی که دوست دارید را هم ابراز کنید. در تحسینِ کسانی که ستایششان میکنید دستودلباز و پرشور باشید، کارت تشکر بفرستید و ایستاده تشویق کنید. موافقِ چیزها باشید، نه فقط مخالفِ چیزها.»
۸. به آدمهایی که قدرت کمتری از شما دارند احترام بگذارید
«من در گذشته تصمیمهای مهمی دربارهی همکارانم، مدیر برنامهها و تهیهکنندهها گرفتهام؛ تصمیمهای بزرگی که عمدتاً بر اساس رفتارشان با پیشخدمتهای رستورانی بوده که در آن جلسه داشتیم. برایم مهم نیست قدرتمندترین آدمِ اتاق باشی؛ من تو را با نحوهی رفتارت با کمقدرتترین آدمِ اتاق قضاوت میکنم. همین.»
۹. عجله نکنید
«و در آخر، عجله نکنید. لازم نیست از همین حالا بدانید با بقیهی عمرتان چه میخواهید بکنید. دستپاچه نشوید. بهزودی میمیرید. زندگی گاهی طولانی و سخت به نظر میرسد و خدایا چقدر هم خستهکننده است، و شما گاهی شاد خواهید بود و گاهی غمگین، و بعد پیر میشوید و بعد میمیرید.»
«فقط یک کارِ عاقلانه با این هستیِ خالی میشود کرد و آن پر کردنش است.»
«زندگی وقتی بهترین شکلش را دارد که تا میتوانید دربارهی هر چیزی که میتوانید یاد بگیرید، به کاری که میکنید افتخار کنید، دلسوز باشید، ایدههایتان را به اشتراک بگذارید، بدوید و پرشور باشید. و بعد عشق هست و سفر و شراب و هنر و بچهها و بخشیدن و کوهنوردی، اما اینها را که خودتان بلدید.»
«این یک زندگیِ بیمعنای شما، چیز فوقالعاده هیجانانگیزی است.»
پایان
«موفق باشید، و ممنون که تحملم کردید.»